دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

شیوا, الاهه مرگ و نابودی

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | رمان های عاشقانه

نفس

يكى در حد پرستيدن دوستت داره،

بعد به خودت ميگی:


إ پس من پرستيدنى هستم!


برم بنده هاى بهترى پيدا كنم!


ميرى وميبينى خبرى از بنده منده نيست.


توخدا نبودى، اون عاشقت بود.

+ نوشته شده در چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۹ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

افسوس که بهای شناختن بعضی آدما

عمرمون بود

+ نوشته شده در چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۹ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوا

حوصله هیچ کس و ندارم،

فقط حوصله یکیو دارم ،که اونم

حوصله من و نداره.

الان و نبین که ندارمش،

یه زمانی برای هم جونمونو میدادیم!...


+ نوشته شده در پنجم خرداد ۱۴۰۳ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

نفس

بین خودمون بمونه

خیلی اسرار داشت بهم ثابت کنه که

نشد

ولی من خوب میشناختمش

میدونستم که فقط

نخواست

+ نوشته شده در سوم خرداد ۱۴۰۳ ساعت ۱۱ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

نفسم

کار سن نیست که اینگونه زمین گیر شدم

من به اندازه غمهای دلم پیر شدم

+ نوشته شده در بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۷ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

مگر یک انتظار را چقدر میتوان کشید ؟

+ نوشته شده در چهارم شهریور ۱۴۰۲ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

يكي از روزهای چهل‌سالگی‌ات


در ميان گير و دار زندگیِ ملال‌آورت


لابه‌لای آلبوم عكس‌هايت


عكس دختری مو بلند را پيدا می‌كنی


زندگي برایِ چند لحظه متوقف می‌شود


و قبض‌های برق و آب برايت بی‌اهميت


تازه می‌فهمی بيست سالِ پيش


چه بی‌رحمانه


او را در هياهویِ زندگی جا گذاشته‌ای...

+ نوشته شده در سوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

فک میکردم فقط چند روز نمیبینمش

و

دوباره همه چی مثل روز اول میشه

ولی

...

+ نوشته شده در هفتم مرداد ۱۴۰۲ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

نفس

.I'm not mad I'm hurt There's a Difference

+ نوشته شده در چهارم بهمن ۱۴۰۱ ساعت ۳ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

بهناز

حافظه آدم های غمگین قویست،

می دانند کجای آن روز،

مُردن

+ نوشته شده در هفدهم دی ۱۴۰۱ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری...

هیچ آرزویی تو دلم نیست

+ نوشته شده در هفدهم دی ۱۴۰۱ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

پس چه شد افسانه‌ی عشقی که در سر داشتی ؟

+ نوشته شده در پانزدهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

نفسم

امروز بعد سالها نشستم بارش بارون و میبینم

 

و هر لحظه فقط یه سوال از ذهنم رد میشه

 

که دیگه چی کار میتونستم بکنم که

 

از پیشم نری ...

 

یعنی کاری مونده بود که باید انجام میدادم

 

و نفهمیدم؟

 

دیگه چطوری سد راه رفتنت باید میشدم

 

 

+ نوشته شده در یکم آذر ۱۴۰۰ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

نفس

من چیزی رو فراموش نکردم

 

هنوز ب یادتم...

 

+ نوشته شده در پنجم آبان ۱۴۰۰ ساعت ۱ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوا

اگه جونمو میخواستی

 


با لبخند بهت میدادم

 


اما تو غرورم و ازم گرفتی

 

+ نوشته شده در سوم آبان ۱۴۰۰ ساعت ۵ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

قلبم

 

رفته است و مهرش از دلم نمیرود

 


ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

 

 

+ نوشته شده در دوازدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۳ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری....

 

After you would prefer to be bad with all

 

بعد از تو ترجیحم اینه با همه بد شم.

 

+ نوشته شده در دوم تیر ۱۴۰۰ ساعت ۱ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

نفس...

 

زن ها وقتی دلتنگ میشن


دوست دارن داستانی که هزار بار واسه کسی


تعریف کردن را باز هم تعریف کنن


تا حالشون خوب شه...


اما اگه سکوت کردن


یعنی نمی خوان


که حالشون خوب شه

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

 

زن بودن برای من زیباست!

 


من هزارتویِ پیچیده ی احساسم را دوست دارم.


موهایم را که محکم بالای سرم جمع می کنم,

 

یعنی حوصله ی خودم را هم ندارم,


یکجا می نشینم تا غروب از راه برسد و هوای خانه,

 

همرنگ چشمهای من شود.


چیزی را بدست می گیرم, دوباره پایین می گذارم,


کاری را شروع می کنم و ناتمام رهایش می کنم.


اینجور روزها, دلم هیچ چیزی نمیخواهد.


قلبم, حفره ی سیاهی می شود که هر چه در آن بیفتد,

 

ناپدید می شود.


وقتی موهایم را روی شانه رها کنم,

 

یعنی دلم آفتابی ست ,


در خانه راه می روم و

 

عطرم را با تکان  دادن دامن گلدارم پراکنده می کنم,


لابلای لاک ناخن هایم, دنبال درخشان ترین رنگ می گردم,


لبهایم را قرمز می کنم و در آینه برای خودم بوسه می فرستم.


زیر لب آواز می خوانم و قورمه سبزی جا افتاده ام را بر هم می زنم,


بویِ خوشِ حالم، از درز پنجره ها,

 

به خانه ی همسایه ها سرک می کشد,


همه می فهمند,


اینجا زنی هوایِ دلش آفتابی است.

 

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

 

 

آه از آن رفتگان بی برگشت

 

 

 

+ نوشته شده در هفدهم بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۸ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

نفس


گفتند

 


فدای سرت

 


این نشد یکی دیگر

 


ولی هیچکدام نمی‌دانستند

 


این که رفت جان بود

 

 


و آدم هـم

 


یک جان کــه بیشتر ندارد ...!!

 

 

+ نوشته شده در بیست و نهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۹ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

پايانى براى قصه ها نيست ،


خسته ام از جنس قلابى آدم ها !


دار ميزنم خاطرات


كسى را كه مرا آزرده ؛


حالم خوب است


اما گذشته ام درد ميكند ...!

 

#حسین_پناهی

+ نوشته شده در بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۸ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

میگن یه ویروس اومده

 

کشنده س

 

تب میکنی انقدر که نفست میگیره

 

که احساس خفگی میکنی

 

باید قرنطینه شی

 

  چقدر این ویروس برای من آشناست

 

احساس میکنم که

 

سالهاست به این بیماری دچارم

 

انقدر تو ذهنم

 

این خیابانها رو با خیال نبودنت

 

  رفتم و آمدم  که منم آلوده شدم 

 

بعضی شبا با خیال نبودنت میسوزم

 

آنقدر دلم  برات تنگ میشه

 

که بغض گلومو میگیره

 

و احساس خفگی میکنم

 

منم خودمو قرنطینه کردم 

 

دلم حاضر نیست کسی و ببینه

 

فقط من یه فرقی دارم

 

دیگه هیچ وقت خوب نمیشم

 

 

+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوا

 

انصاف نیست 

 

قول را تو بدهی 

 

و مردانه ماندن را 

 


بگذاری پای من...

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

نفس

نمیتونم بگم

 

 دلم بیشتر برای چی تنگ شده، 

 

تو یا قسمتی که

 

 موقع ترک کردنم با خودت بردی.

+ نوشته شده در نوزدهم بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۲ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

نفس

 

گریه کردیم ...دو تا شعله ی خاموش شده

 

گریه کردیم...دو آهنگ فراموش شده

 

پر کشیدیدم ،بدون پرِ زخمی با هم

 

عشق بازیِ دوتا کفتر زخمی با هم

 

مرگ پشت سرمان بود ،نمی دانستیم 

 

بوسه ی آخرمان بود ،نمی دانستیم...

 

زندگی حسرت یک شادی معمولی بود

 

زندگی چرخش تنهایی و بی پولی بود

 

زخم ،سهم تنمان بود ،نمی ترسیدیم

 

زندگی دشمنمان بود ،نمی ترسیدیم

 

شعر من مزه ی خاکستر و الکل می داد

 

شعر، من را وسط زندگی ات هل می داد

 

شعر من بین تن زخمی مان پل می شد

 

بیت اول گره روسری ات شل می شد

 

بیت تا بیت فقط فاصله کم می کردی

 

شعر می خواندم و محکم بغلم می کردی...

 

پیِ تاراندن غم های جدیدم بودی

 

نگران من و موهای سپیدم بودی

 

نگران بودی ، یک مصرع غمگین بشوم

 

زندگی لج کند و پیرتر از این بشوم

 

نگران بودی اندوه تو خاکم بکند

 

نگران بودی سیگار هلاکم بکند

 

نگران بودی این فرصت ِ کم را بُکُشم

 

نگران بودی یک روز خودم را بُکُشم

 

آه ...بدرود گل یخ زده ی بی کس من 

 

آه بدرود زن کوچک دلواپس من ...

 

بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شده ام

 

بغلم کن گل بی طاقت پرپر شده ام

 

بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود

 

بغلم کن که خدا دورتر ازاین نشود

 

مرگ را آخر هر قافیه تمرین نکنم

 

مردم شهر تو را ،بعد ِ تو نفرین نکنم

 

کاش این نعش به تقدیر خودش تن بدهد

 

کاش این شعر به من جرات مردن بدهد...

 

 

+ نوشته شده در یکم دی ۱۳۹۸ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

نفس 🖤

آرام بگیر دلم …

 

 


تنگ نشو برایش …

 

 


مگر نشنیدی جمله ی آخرش را !

 

 

 


“بگذار زندگی ام را بکنم”

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و دوم آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱ ق.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوا

 

 

 

من روزگار غربتم را دوست دارم

 


این حس و حال و حالتم را دوست دارم

یک عکس کوچک توى جیبِ کیفِ پولم

 


تنها ترین هم صحبتم را دوست دارم

بر عکس آدم هاى دل بسته به دنیا

 


هر تیک و تاکِ ساعتم را دوست دارم

امشب دوباره خاطرت مهمان من بود

 


مهمانى بى دعوتم را دوست دارم

هر چند باعث مى شود هر شب ببارم

 


اما دل کم طاقتم را دوست دارم

عادت شده این گریه هاى بى تو ، هرچند

 


مى خندى امّا عادتم را دوست دارم

+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

شیوای شهریوری

 

قلب من لطفأ خفه شـــو!



همیـــن که خون پمپاژ میکنی کافیست

 

نمیخواد در همه چیز دخالت کنی...

 


خــُـوش بــِﮧ حـآلـشــْــ

 

 

خــُـوش بــِﮧ حـالِ اوِیـے  ـکهـ.....

 

 

ســـــالـها بـَـعد وقتے در آغـوشـــَــتـــ 

 

  آرِامـ  ـگـرفتــِهـ  اسـتـــْـــ

 

 

زیــرِ   ـگــُـوششـ  زمـزمــِـﮧ  میکــُنـے

 

 

 قــَبلتــَـر از اوِهــآ...

 

 

هـَمـﮧ سـوء تــَفـاهمــ  بــُـودنــد!!

 

 

+ نوشته شده در بیست و ششم مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱ ب.ظ توسط بنی ناز |

 

نفس♥

 

 

می خواهی بروی ؟!

 


برو ...

 


جلویِ راهت را نمی گیرم !

 


نگرانِ من نباش ، نخواهم مُرد !

 


شبیهِ تمامِ آدم هایی که از رفتنِ هیچ کسی نمرده اند ...

 


شبیهِ همه ی آن هایی که شعار نمی دهند ...

 


بعد از تو چیزی تغییر نخواهد کرد ،

 

فقط من دیگر "عاشق" نخواهم بود ، همین ...

 


می شوم یک آدمِ عبوس و بی احساس ،

 

که از همیشه دوست داشتنی تر است ...

 


من کسی را از دست می دهم که سودایِ رفتن در سر داشت ،

 


تو ببین "چه کسی" را از دست دادی !

 


کسی که برایِ ماندن آمده بود !

 


کسی که از تمامِ جهان گذشته بود ،

 

و تو تنها انتخابش بودی ...

 


کسی که با تمامِ آدم هایِ دنیایِ تو فرق داشت ...

 


برو ...

 


دیگر رمقی برایِ اصرار ندارم ...

 


منِ خوش خیالِ احمق با چه اشتیاقی آمده بودم عاشق باشم ،

 


تا عاشقم باشی ،

 


و "سکوتِ تو" ، بدترین اتفاقِ ممکن بود !!!

 


خسته ام ، می خواهم بخوابم ،

 


اصلا حوصله ی تماشایِ رفتنت را ندارم ، باور کن !

 


بی صدا تر از همیشه برو ...

 


من آن قدر می دانم که هر کجایِ جهان هم بروی ؛

 


غرورِ لعنتی ات ؛

 


از پسِ حسرتِ نداشتنِ من بر نخواهد آمد !

 


از نظرِ من اشکالی ندارد ،

 


برو ...

 


قبل از این که بروی ؛

 

 


چراغ ها را خاموش کن ...

 


این نورِ خوش خیالِ سِمِج ؛

 

 


حالم را به هم می زند ...

 

 

+ نوشته شده در سی ام مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۹ ق.ظ توسط بنی ناز |