دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

شیوا, الاهه مرگ و نابودی

لعنتی 

 

ﺑـــﻬــــﺎﻧﻪ ﻧﯿــــﺎور!

 

رﻓﺘﻨﺖ ﺑﺮای ﺑﻮدن ﺑﺎ دﯾﮕــــﺮی ﺑﻮد...

 

 

ﻧﻪ ﺗﻘﺪﯾﺮ را ﮔﺮدن ﺑﺰن

 

 

و ﻧﻪ ﺑﺎدﺳﺘﻬﺎی روزﮔﺎر ﮐﺎری داﺷﺘﻪ ﺑﺎش...

 

 

ﻣﺴﺌﻠﻪ دﺳﺖ ﺗـــــﻮ ﺑﻮد

 

 

ﮐﻪ در دﺳﺘﻬﺎی دﯾﮕﺮی ﺟﺎ ﺧــــﻮش ﮐﺮدﻩ ﺑﻮدی.

 

 

ﺑﯿــﺨــﯿــــﺎﻟﺖ ﻣﯿﺸــــﻮم!

 

ﺑـــﺮو..!

 

 

ﺑﻪ اشک ﭼﺸﻤﻬﺎی بی قرارم ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ:

 

 

"ﻣﻦ اﮔﺮ ﻣـــــــﻦ ﺑﺎﺷﻢ

 

 

اﺷــــﮑﯽ ﺑﺮای ﮐـــســـی که ﻣﺮا

 

 

"ﻣــــﻔـــﺖ ﻓﺮوﺧﺖ"

 

 

ﻧﻤـﯿﺮﯾﺰم... "

 

 

نوشته شده در یکم آذر 1393ساعت 10 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

 

من رفتنی نبودم........!

 


تو بند کفشهایم را محکم کردی.....!

نوشته شده در بیست و یکم آبان 1393ساعت 0 قبل از ظهر توسط شیوا|

 

شایعه کنید که ختم من است....

 

دلتنگش شده ام...

 

شاید اینطور بیاید......

 

نوشته شده در بیستم آبان 1393ساعت 9 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

این حرف را فقط به تو میشود گفت

 


تو می‌‌فهمی

 


من… جوان مرده‌ام…

 

خیلی‌ جوان

 


میمیری وقتی‌ دلخوشی نداشته باشی‌

 


میمیری وقتی‌ آرزو نداشته باشی‌

 


وقتی‌ یک روز از خواب دیازپام زده ات بلند میشوی

 

 

و دنیا را تار می‌‌بینی‌

 

 


وقتی‌ رویا‌ها چهار خانه می‌ شوند…

 

 

انگار زندگی‌ را از پشت پنجره می‌‌بینی‌

 


میمیری وقتی‌ نیکوتین می‌‌شود

 

صبحانه و ناهار و شامت…

 

بیا تو هم بکش… تو می‌‌فهمی

 

 


بعد تشخیص پزشکی‌ می‌نویسند

 

تحلیل رفتگی عضلات به جای آفتاب…

 

 

به جای آبی آسمان…

 

به جای کمی‌ آغوش باز…

 

به جای صحبت از پرنده…

 

برایت ویتامین تجویز میکنند و آرام بخش…

 


تازگیها کشف کردم مثل من زیاد هستند

 

آنهایی که از روشنی جایی‌ که نشسته اند

 

ظلمات را می‌بینند

 


تو می‌‌فهمی…

 

ما دیوانه نیستیم…

 

ما فقط جوان مرده ایم…

 

نوشته شده در بیستم آبان 1393ساعت 12 بعد از ظهر توسط شیوا|

هربار باران بارید

 

 


به من فکر کن

 


به زنی که دریک هوای دونفره تنهاست

 

 

دارد آسمان برسرم می ریزدو

 

 


می ترسم

 

 


دستهای تو چترباز آغوش دیگری شده باشد

 

نوشته شده در بیست و یکم مهر 1393ساعت 10 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

 

 

ســـیگارش را مــی گــذارد زیــر لبــش

 

 

و مـــی گــوید: آتـــیش داری؟!

 

 

 

جــواب مــیدم: تــوی جــیــبــم کــه نــه. . .

 

 

 

تـــو”دلــــم“چـــرا. . .

 

 

 

بــه کــارت مــی آیــد؟؟؟

 

 

نوشته شده در هشتم مهر 1393ساعت 5 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

 

حیف .......

 

 

خیلی بده حالم ...

 

 

همه ار دور فکر میکنند سر حالم ....

 

نوشته شده در هشتم مهر 1393ساعت 5 بعد از ظهر توسط شیوا|

ﻫﯽ ﻟﻌﻨﺘــــﯽ!

 


ﺑﯿــﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﺑـــﺎﺯﯼ ﮐﻨﯿﻢ:

 


ﺗﻮ ﺁﻩ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺩﻟﺘﻨــﮕﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺸﻤﺎﺭ ﻭ ﻣﻦ...

 


اسم ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﯼ قلب ﺍﺕ ﺭﺍ

نوشته شده در هفتم مهر 1393ساعت 11 بعد از ظهر توسط شیوا|

وقتـــی مــــــرا " شمــــا " خطابــ میکنی!

یا "خانم"

منــــی که تـا دیــــروز عـــــــــــزیز دلـتـــــــ بودم

درد دارد

دردلعنتی!!!

نوشته شده در هفتم مهر 1393ساعت 11 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

 

از زندگـــــی کسی حذف شدم ؛

کــــه برای داشتنش

خیلی ها را

از زندگــــــی ام حذف کرده بودمــــــــ . . . . . . .

نوشته شده در هفتم مهر 1393ساعت 11 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

 

هـَـمـین ڪٍـﮧمــیـام بـٍــﮧ خٌـودَم بٍـگَـم

 

 

هـَـمـٍـﮧ چـیــز آرومٍــﮧ مَــن چٍــقَــد خـٌـوشــحــالَــم

 

 

یـٍـﮧ حـٍـسٍ دَروٌنــی بــٍم مــیــگــٍـﮧ

 

 

 

غـَـلـَـطٍ اٍضــافــی نَــڪٌـن...!!!!!

 

نوشته شده در هفتم مهر 1393ساعت 11 بعد از ظهر توسط شیوا|

تو مرا نادیده بگیر …

و من …

بدنم روز به روز کبود تر می شود …

از بس …

خودم را میزنم ،

به نفهمی …!!!

نوشته شده در هفتم مهر 1393ساعت 11 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

 

خدایا….

دستانم را زده ام زیر چانه ام

مات ومبهوت نگاهت میکنم

طلبکار نیستم

فقط مشتاقم بدانم

ته قصه چه میکنی؟

بامن…

نوشته شده در هفتم مهر 1393ساعت 11 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

کــمی عـوض شدم .

 


دیــریست از خــداحـافظی ها غـمگین نــمیشوم .

 

 

 


به کـسی تــکــیه نـمیـکنم .

 

 


از کـسی انــتظار مـحبت نــدارم .

 


خودم بــوسه میـزنم بر دسـتانم .

 


ســر به زانـو هایم مـیگذارم و سـنگ صـبور خـودم مـیشوم .

 


نـگران خـودم مـیشوم .

 


بـرای خــودم هـدیه مـیخرم .

 


با خـودم سـاعت ... هـا حـرف مـیزنم در دنـیای خـودم .

 

 


کـسی حـق ورود نـدارد جـز خــودم ...

 

 

نوشته شده در یازدهم شهریور 1393ساعت 3 بعد از ظهر توسط شیوا|

خدایا!

 

 

دستانی را در دستانم قرار بده

 

 

که پاهایش با دیگری پیش نرود...

 

نوشته شده در یازدهم شهریور 1393ساعت 3 بعد از ظهر توسط شیوا|

 جاگذاشته ام دلی



هرکه یافت



مژدگانی اش تمام “زندگی ام”

 

 

نوشته شده در یازدهم شهریور 1393ساعت 3 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

 

خدایا یه چیزی میگم ناراحت نشو ، دنیات ته نامردیه.

 

 

نوشته شده در یازدهم شهریور 1393ساعت 3 بعد از ظهر توسط شیوا|

ایـن روزهــا....

 

 


دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام

 

 


حــال مـ ــن خــــــــوب است

 

 


خــوبِ خــوب

 

 


فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی

 

 


همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست

 

 


و فکـر مـی کنـــم

 

 


ایـن روزهـــا...

 

 


خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است

 

 


چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا

 

 


او...

 

 


از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است

 

 


و مـــن...

 

 


از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم...

 

نوشته شده در یازدهم شهریور 1393ساعت 3 بعد از ظهر توسط شیوا|

دل به هـــر کـــس مسپار !!!

 

 


گــــرچه ، عاشــــق باشد

 

 


حکم دلداری ، فقط عشق که نیست ...

 

 

 


او بجــــز عشــق باید

 

 

 


لایق عمق نگاهت باشد

 

 

 


و کمی هم بیــــــمار

 

 

 


تا نگاه تو تسکین بدهد روحش را ...

 

 

 

 


دل به هـــــر کــــس مســـــپار ...!!!

 

 

 

نوشته شده در سیزدهم خرداد 1393ساعت 9 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

 

ﻧـﻪ ﻛـﺴـــﻲ ﻣـﺜــﻞِ ﺍﻭ ﻣـﻲ ﺷــﻮﺩ ,,,

 

 


ﻧـﻪ ﺧـﻮﺩﺵ ﻣـﺜــﻞِﻗـﺒــﻞ ...

 


ﺍﻭ ﺑـﯿـﺨـﯿــﺎﻝ ﻣـﻦ ﺷـﺪﻩ ﺍﺳـﺖ ,

 


ﻣـﻦ ﻫــﻢ ﺩﯾـﮕـــﺮ

 


ﺑـﯿـﻘـــﺮﺍﺭﺵ ﻧـﻤـﯿـﺸــﻮﻡ !...

 

 


ﺁﻏـﺎﺯ ﻓـﺮﺍﻣـﻮﺷـﯿـﻤـــﺍﻥ

 

 


ﻣـﺒـــﺎﺭﮎ.

 

 

 

نوشته شده در سیزدهم خرداد 1393ساعت 8 بعد از ظهر توسط شیوا|

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،

 

بیمار شد.

 

شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش

 

براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد

 

براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

 

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی

 

و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا

 

 

بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»


زن پرسید: «چه کار کنم؟»

 

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

 

 

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد

 

 

و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

 

 

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست

 

 

به خانه برگردند.



شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»




زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»




شوهر همسرش را به خانه رساند

 

 

ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن

 

 

همان جملهى ساده ى «مرا بغل کن»

 

 

چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که

 

 

در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

 



عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.

 

 

فاصله ابراز عشق دور نیست.

 

فقط از قلب تا زبان است و کافی است

 

که حرف های دلتان را بیان کنید.

 

 

نوشته شده در دهم خرداد 1393ساعت 10 بعد از ظهر توسط شیوا|

دلم 

 


خلوت کافه ای می خواهد

 

 


فنجانی قهوه 

 

 


و سیگاری که تا نیمه اش را 

 

 


تو کشیده باشی !

 

 

 

نوشته شده در دهم خرداد 1393ساعت 10 بعد از ظهر توسط شیوا|



تـقـصـیـرِ مـن چـه بـود ؟





آنـقـدر لـبـاس ِ مـردانـگـی بـرازنـده ات بـود





کـه حـتـی خـــُــدا هـم نـفــهـمـیـد






پـشـت ِ آن لـبـاس ِ مـردانـه





چـه مـوجـود ِ نـــــامـردی آفـریـده اسـت !!




نوشته شده در سوم فروردین 1393ساعت 7 بعد از ظهر توسط شیوا|





راستی !!





چه از عشق باقی می ماند





 اگر زن ها غم آن را نمی خوردند ؟!




نوشته شده در سوم فروردین 1393ساعت 7 بعد از ظهر توسط شیوا|



پیش از آنکه درباره ی زندگی، 





گذشته و شخصیت من قضاوت کنی…





خودت را جای من بگذار…





از مسیری که من گذشته ام عبور کن…






با غصه ها…






تردیدها…






ترسها…





دردها و خنده هایم زندگی کن…







یادت باشد هرکسی سرگذشتی دارد،







هرگاه به جای من زندگی کردی، 






آنگاه می توانی درباره ی من قضاوت کنی






نوشته شده در سوم فروردین 1393ساعت 6 بعد از ظهر توسط شیوا|



مرا که میشناسی!


خودمم...



 کسی شبیه هیچ کس...!!  



کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی






 پیدایم میکنی





 مهربان ...صبور...کمی هم بهانه گیر...  





اگر نوشته هایم را بیابی




 منم همان حوالی ام...




نوشته شده در سوم فروردین 1393ساعت 6 بعد از ظهر توسط شیوا|

 

مانده‌ام

چگونه تو را فراموش كنم 

 
اگر تو را فراموش كنم

 بايد 
 
 سال‌هايی را نيز كه با تو بوده‌ام

 فراموش كنم 
 
 
دريا را فراموش كنم


 و كافه‌های غروب را 
 
 باران را 
 
 اسب‌ها و جاده‌ها را

 
 بايد
 
 دنيا را 
 
 زندگی را


 و خودم را نيز فراموش كنم 

 
 تو با همه‌ چيز درآميخته‌ای!

 
نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1392ساعت 1 بعد از ظهر توسط شیوا|



زن هرگز نمی رود



تنها از آنچه که هست



دست می کشد...!



نوشته شده در دوازدهم بهمن 1392ساعت 1 قبل از ظهر توسط شیوا|



از آدمهای شهر بیزارم 



چون با یکیشون خاطره دارم


نوشته شده در دوازدهم بهمن 1392ساعت 1 قبل از ظهر توسط شیوا|



یک دوست واقعی



 اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشه ،



باز هم یک دلیل 




برای ماندن پیدا میکنه و پیشت می مونه !



اما من بدم

نوشته شده در دوازدهم بهمن 1392ساعت 1 قبل از ظهر توسط شیوا|


آخرين مطالب
» شیوای شهریوری
» نفس
» نفس
» دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت
» نفس
» نفس
» نفس
» نفس
» نفس
» نفس
Design By : Pars Skin