X
تبلیغات
دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

شیوا, الاهه مرگ و نابودی

نفس



تـقـصـیـرِ مـن چـه بـود ؟





آنـقـدر لـبـاس ِ مـردانـگـی بـرازنـده ات بـود





کـه حـتـی خـــُــدا هـم نـفــهـمـیـد






پـشـت ِ آن لـبـاس ِ مـردانـه





چـه مـوجـود ِ نـــــامـردی آفـریـده اسـت !!




+ نوشته شده در  سوم فروردین 1393ساعت 7 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس





راستی !!





چه از عشق باقی می ماند





 اگر زن ها غم آن را نمی خوردند ؟!




+ نوشته شده در  سوم فروردین 1393ساعت 7 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری



پیش از آنکه درباره ی زندگی، 





گذشته و شخصیت من قضاوت کنی…





خودت را جای من بگذار…





از مسیری که من گذشته ام عبور کن…






با غصه ها…






تردیدها…






ترسها…





دردها و خنده هایم زندگی کن…







یادت باشد هرکسی سرگذشتی دارد،







هرگاه به جای من زندگی کردی، 






آنگاه می توانی درباره ی من قضاوت کنی






+ نوشته شده در  سوم فروردین 1393ساعت 6 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری



مرا که میشناسی!


خودمم...



 کسی شبیه هیچ کس...!!  



کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی






 پیدایم میکنی





 مهربان ...صبور...کمی هم بهانه گیر...  





اگر نوشته هایم را بیابی




 منم همان حوالی ام...




+ نوشته شده در  سوم فروردین 1393ساعت 6 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

 

مانده‌ام

چگونه تو را فراموش كنم 

 
اگر تو را فراموش كنم

 بايد 
 
 سال‌هايی را نيز كه با تو بوده‌ام

 فراموش كنم 
 
 
دريا را فراموش كنم


 و كافه‌های غروب را 
 
 باران را 
 
 اسب‌ها و جاده‌ها را

 
 بايد
 
 دنيا را 
 
 زندگی را


 و خودم را نيز فراموش كنم 

 
 تو با همه‌ چيز درآميخته‌ای!

 
+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1392ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



زن هرگز نمی رود



تنها از آنچه که هست



دست می کشد...!



+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 



از آدمهای شهر بیزارم 



چون با یکیشون خاطره دارم


+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



یک دوست واقعی



 اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشه ،



باز هم یک دلیل 




برای ماندن پیدا میکنه و پیشت می مونه !



اما من بدم

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



چــــــــقدر از «دیـــدی گفتـــم» ها متنـــــفرم





چقـــــدر از «بهـــت که گقــته بـــودم» ها خســــته ام





دلـــم کمــــی نـــــوازش میخــــواهــــد





نـــــــوازش کسی کــــه




هیـــچ چــــیز نگــویــــد!




فقــــط باشـــــد..



+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




ای کاش لحظه ای برگذشته برمی گشتیم 




نه برای دوباره دیدن انسانها..... 






بلکه برای حساب هایی که 




بی حساب و کتاب روی آنها باز کردیم....




+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

قـﺒـﻮﻝ ﻧﯿــﺴـﺖ . . .




ﺍﯾـﻦ ﺑـﺎﺭ ﺗـﻮ ﭼـﺸـﻢ ﺑـﮕـﺬﺍﺭ،



ﻣــﻦ ﻓـﺮﺍﻣـﻮﺷـﺖ ﻣـﯽ ﮐﻨـﻢ . . .




ﻓـﻘـﻂ ﺗـﺎ ﺻـﺪ ﺑـﺸـﻤـﺎﺭ . . .




ﺁﻫــﺴـﺘﻪ ﺁﻫــﺴـﺘﻪ . . .




ﺭﺍﺳـﺘـﯽ . !. .




ﻣـﻦ ﺑـﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺧـﻮﺏ ﻧـﻤـﯽ ﺩﺍﻧـﻢ . . .




ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ؟




ﺗـﻮ ﺭﺍ ﻓـﺮﺍﻣـﻮﺵ ﮐـﻨـﻢ ﯾـﺎ ﺧـﺎﻃـﺮﻩ ﺭﺍ . . . ؟ !



.



.




.





ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ !









+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



ما شهریوریا یه لیست سیاه داریم.



اسم هرکسی بره توو اون لیست، به هر دلیلی؛




برای همیشه از زندگیمون خط میخوره!




البته شاید اگه یه جایی اتفاقی دیدیمش ، 



سلام و احوال پرسی هم بکنیم،




اما حقیقت اینه که دیگه طرف 




کوچیکترین ارزشی واسمون نداره!




+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1392ساعت 2 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



من به تو بستگی دارم...




حال منو از خودت بپرس





...................................


پست ترين انسانها،



انسانهايي هستند که



 زماني که به تو ابراز عشق ميکنن،




 همزمان دنباله گزينه هايي بهتر از تو ميگردن




+ نوشته شده در  هفدهم دی 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



ﻧـﺒـﺎﺷـﯽ ،



 ﻣـﯿـﺸـﯽ ﺑـﯽ ﻣـﻌـﺮﻓــﺖ . . . 




ﺑـﺎﺷـﯽ ، 




ﻣـﯿـﺸـﯽ ﺁﻭﯾــــﺰﻭﻥ . . .!!



+ نوشته شده در  هفدهم دی 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




من شهـــــــریـــــوریییییییییــــم 




وقتــی گرفتـــارم بشــی ؛





دیــگه از آزادی بــــدت میـــــاد ..!





+ نوشته شده در  هفدهم دی 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

بـــــه همــــــــین

بغـــــــض

لعنـــــــــتی

قســــــــم

نوبــــــت

گریــه" تـــــو" هــم مــی رسد…

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



مـــــردانـــگی ­ میــخواهـــــد !


مــــــــاندن ،



پــای عشــــــقی که مـُـــدام



 تـو را پـــس میــــزنــد . ­. .




+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




سخت است اما باید از تو دست بردارم




من تا همین‌جا هم به تو کلی بدهکارم





فکرت برای جسم و روح من ضرر دارد




دیگر نباید بیش از این خود را بیازارم




بعد از تو با دنیا حسابی بی‌حسابم من




چیزی ندارم تا برای باخت بگذارم




من بی‌تو عادت می‌کنم، مثل تو که بی‌من





عادت به بغضی که همیشه در گلو دارم





این آخرین نخ، آخرین تو، آخرین بیت است




از این همه تو، این همه سیگار، بیزارم





+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1392ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




حالم خوب نیست...




چه خوب است،




 تو این را نمی دانی وُ خوشحالی!



+ نوشته شده در  چهارم آبان 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا


کاش میشد ...




یک لحظه 


جایمان را با هم عوض کنیم ...





شاید تو می فهمیدی چقدر بی وجدانی !




و من می فهمیدم چرا ؟



+ نوشته شده در  چهارم آبان 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻣﺪ ..



ﺁﻣﺪ



ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻮﺩ ..



ﺑﻮﺩ




ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺖ ..




ﺑﻮﺩ ... !!!



+ نوشته شده در  چهارم آبان 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



بالا بروی..





پایین بیایی..





فراموش نشدنی ام..






آنقدر خاطرات ناب برایت ساخته ام






 كه دیگر حتی خودم هم نمیتوانم مثلش را بسازم..






هرچقدر هم همه چیز تمام باشد...







باز هم بوســـــــه های از ته دلم را میخواهی..







همان بی حواسی هارا..






اینقدر به دنبال صدای خنده هایم نگرد..







به نفع خودت است كه برگردی..





+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1392ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم



سلام روزگار...



 چه میکنی با نامردی مردمان..




من هم ..





اگر بگذارند ...





دارم خرده های دلم را...





چسب میزنم...




 راستی این دل ...





دل می شود ؟




+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1392ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس





روزگاری خواهد رسید...





همچنان که در آغوش دیگری خفته ای...






به یاد من...





ستاره هارا خواهی شمرد تا آرام شوی!







دلت هوایم را خواهد کرد...






به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را...





به یاد خواهی آورد خنده هایم را...






به یاد خواهی آورد اشک هایم را...






مطمئنم در آن لحظه در دلت میگویی:





من تو را میخواهم!





+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1392ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا




دخترم امروز برای تو مینویسم





سالها بعد اگر بدنیا آمدی و بزرگ شدی






قد کشیدی و خانوم شدی






دلم میخواهد






تو را از همه ی پسرهای محله





 و مدرسه و دانشگاه دور کنم





دلم میخواهد نگذارم از خانه بیرون بروی





دلم میخواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی





دخترم میدانم از من متنفر میشوی





میدانم مرا بدترین مادر دنیا میدانی






میدانم ... خوب میدانم






اما دخترکم اگر بدانی چه بر سر جوانی مادرت آمد






چگونه دلش شکست و آرزوهایش تباه شد






از مادر گله نمیکنی






دخترم وقتی سنت هنوز درگیر احساس است 






و منطق نمیشناسد





عاشق میشوی





دخترم عاشقی درد دارد






بمیرد مادر و درد آنروزهایت را نبیند






+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1392ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا




وقتي از دوست داشتن كسی مطمئن نيستي "حق نداری"





دستاشو بگيري كه به دستات عادتش بدی ..



.

وقتي كسي رو سهم خودت نميدوني" حق نداری"






پيچ و تاب بدنش رو زير و رو كنی ...





وقتي موندنی نيستي "حق نداری"





از آينده های خوش باهاش حرف بزنی و براش رويا بسازی...






وقتی دلت به بودنش شك داره "حق نداری"






"بهش بگی عشقم..".






وقتي هميشه دنبال يه حرفی،بحثی،سندی،





بهانه ای كه تركش كنی





"حق نداری "ادعای دوست داشتن كنی...





وقتي به اعتماد كسي تكيه گاه شدی ... "حق نداری"






زمينش بزنی ...






اگه همه اين كارو كردي فارغ از جنسييتت






 "مـــــردی..."




+ نوشته شده در  هجدهم مهر 1392ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا




بَهـــــــانـِــــهـ گیــــــر نَفَهــــــــــــم!





دِلَـــــــم را مــی گــــویَــــم . . .







تُـــــو را اَز کُجـــــا بَرایَــــش بیـــــاوَرَم؟!؟!






+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1392ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا




امان از روزی ک



ه از دل نرود





 هر آنکه از دیده برفت



+ نوشته شده در  دوم مهر 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



آشپزی ام خوب نیست ؛




 اشک پشت پا بریزم برایت ؟


+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1392ساعت 2 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



آرام باش ،



حوصله کن ،




آب‌های زودگذر ،




هیچ فصلی را نخواهند دید




از ریگ‌های ته جویبار شنیده‌ام




مهم نیست که مرا





از ملاقات ماه و گفت و گوی باران





بازداشته‌اند .





من برای رسیدن به آرامش






تنها به تکرار اسم تو





بسنده خواهم کرد ...





حالا آرام باش





همه‌چیز درست خواهد شد ...





همه‌چیز درست خواهد شد ...




+ نوشته شده در  دهم شهریور 1392ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شیوا  |