X
تبلیغات
دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

شیوا, الاهه مرگ و نابودی

ای وای دلم


تو چه گفتی سهراب؟



قایقی خواهم ساخت ...



با کدوم عمر دراز؟



نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند



با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد



سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت



پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت




بیخیال قایق ....



یا که میگفتی ....



تا شقایق هست زندگی باید کرد؟




این سخن یعنی چه؟




با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد




ورنه این شعرو سخن



یک خیال پوچ است



پس اگر میگفتی ...



تا شقایق هست، حسرتی باید خورد




جمله زیباتر میشد




تو ببخشم سهراب ...



که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم




بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا



بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم




زندگی رویا نیست



زندگی پردرد است




+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس


از هم پاشيده ام...



انگار اين روزها اصلا خودم نيستم...




هيچ هواي ِ دلم را ندارم...




بي هوا دلتنگت مي شوم...



غصه مي خورم...



گريه مي کنم...



داد مي زنم...




مي دانم که ديگر نيستي...




مي دانم که توي ِ اين دنياي ِ پر از دروغ



 ديگر نيستي!...



مي دانم ديگر نيستي




 تا پا به پايم اشک بريزي!...



شب تا صبح پشت ِ تلفن بهانه بيارم



 و تو هي قانع ام کنی...



مي دانم که ديگر توي ِ اين دنياي ِ



 پر از کثافت و صد رنگي نيستي!...




مي دانم که ديگر طعم ِ دلتنگي از يادت رفته...



که هيچ ترانه اي با ديگري برايت فرقي نمي کند...




کاش من با رفتنت تو مي مُردم...



اينجا...



جاي ِ آدم هاي ترسو نيست!...



اين زندگي بي تو براي ِ من...



با مرگ هيچ فرقي ندارد ...



هيچ فرقي...



کجايي لعنتي دلم هواتو کرده...




+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس


هی لعنتــی ...



اون طوریم که تو فکر میکنی نیست ...




شاید عاشقت بودم ، روزی .....!




ولی ببین بی تو




هم زنده ام،




هم زندگی میکنم ...




فقط گاهی در این میان،



یادت ...





زهر میکند به کامم زندگی را ...




همیــــــــن!




+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 12 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس


یادت برایم


چند پاکت سیگار خرج برداشت...!



+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم




اگـــــه عـــــــاشقشی مراقبش بـــــاش !! ...




آخه یه زمانـــی اون عــــشق من بود ... !!!



+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس


مـا از هـم جــدا شديـم




ولـي مـن از بـا تـو بـودن .. خيلـي چيـزها يـاد گرفتـم .!



يـاد گرفتـم ..



مي توان هر روز لافِ عاشقي زد .. وقتـي عاشق نيستـي ..





ياد گرفتـم ..



ديگر براي هيچکس .. غــرورم را زيـر پـا نـگذارم ..




يـاد گرفتـم ..



گريـه هاي هـيچکس را .. بــاور نکنـم ..



يـاد گرفتـم..





بـه چـشم اعـتماد کنـم .. نـه بـه زبـان ..



يـاد گرفتـم ..



همـه ي آدمـها اونطـــوری که میگن خـوب نيـستند




یـــاد گـــرفتــــم وقتـــی خــــرم از پـــل گــــذشت ،



 اتفــــاقــای قبـــل پـــل هم



 جــــز گـــذشتـــه به حســـاب بیـــارم



خلاصه همه اینـــا گــذشت



 ومن مونـــدم و این همــــه یاد گـــرفتـــه هــای جدید...



+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس


مــــرا به دیگــــری وا مگذار . . .



 روزی می بینیــــمان . .



تاب نـــمی آوری . . .



+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا




گاهی فقط بوی یک عطر




شنیدن صداش




خوندن اخرین پیامک اش





یک تشابه اسم




برای چند لحظه....





باعث می شه دقیقا احساس کنی.....!





که قلبت داره از تو سینت کنده می شه



+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا

لبخندش را تقسیم کرد ؛




 خنده اش نصیب من شد ،




 لب هایش مال دیگری ...



+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا



هرگاه از شدت تنهایی به سرم هوس اعتمادی دوباره میزند



خنجرخیانتی راکه در پشتم فرو رفته در می آورم ،



میبوسمش صیقلی عاشقانه اندکی نمک به رویش ،



نوازشش کرده ، دوباره بر سرجایش میگذارم......



از قول من به آن لعنتــــــــــی بگویید




خیالش تخت ، 



من دیوانه هنوز به خنجرش هم وفادارم




+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا




خسته شدم از آدمایی که




اینقدر صادقانه دروغ میگن...



+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم




سکوتی میکنم،تلخ تر از مردن






برای آرزوهایی که بود و حالا نیست






خیالهایی که بود و حالا نیست


امید هایی که بود و حالا نیست






آه می کشم فراتر از درد زخم باز شده






برای رنجهایی که میکشم و میخندم






خیانتهایی که می بینم و می گذرم





ظلم های که در حقم می شود





و تحمل میکنم


+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا



دیشب با خدا دعوایم شد ......





 با هم قهر کردیم .....






فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ......





رفتم گوشه ای نشستم ....





 چند قطره اشک ریختم.....





 و خوابم برد .....





صبح که بیدار شدم ....




 مادرم گفت:





نمیدانی از دیشب تا صبح





 چه " بارانی " می آمد :...... :(



+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری





تویی که الان دلت واسه یه بی معرفت تنگه . . .




تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی غرورت نمیذاره...






تویی که بغضتو قورت میدی که یه وقت گریه نکنی ...





تویی که هر آهنگی گوش میدی یاد یه نفر میفتی...






تویی که تا میای یه کاری کنی میگی : بیخیال...






تویی که واس خودت آواز میخونی....





تویی که این روزا توی دنیای مجازی غرق شدی...





تویی که حتی توی دنیای مجازی هم خودتو گم کردی...






تویی که نمیدونی چه ریختی خودتو خالی کن...





به سلامتی توی شهــــــریوری ♥...






+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم

جماعت




از مادرا نوشتین...



روزشونو تبریک گفتین...




اما یادتون رفت از دختری بگید که زن شد...




که کنار یک مرد با عشق خوابید...




اما...اما مردش مرد نبود...




گذاشت و رفتش...




همه ی قولاش یادش رفت...




تو اوج زنونگیش.......




و اون دختر زنی شد که





 تا آخر عمر کسی نیس "روز زن" رو بهش تبریک بگه...





و اون نامردم یادش رفته..





اما من میگم بهشون:




"بانوی بیتاب،




بانوی مهتاب




،بانوی تنها،




 روزت مبارک



+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




میدانم این روزها می گذرد اما ...




من از این روزها نمی گذرم.


+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1392ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم

سالهاست که معنای این را نفهمیده ام





"رفت وآمد" یا " آمد و رفت"؟؟؟؟



آدمها میروند که برگردند یا می آیند که بروند...!!!!؟؟؟



+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم

نشستـــہ بـــود



ڪتابـــ مے خوانـــد(!)




قســـم مے خـــورم




ڪہ تـــا آטּ لحظــه




هیـــچ ڪتابے را




آنقـــدر خوشبختـــ




ندیـــده بــــودم



+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

بگذار برود





پرنده ای که رفت بگذار برود





هوای سرد بهانه است ...





هوای دیگری به سر دارد . . . !




+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا





بیا دوری کنیم از هم




بیا تنها بشیم کم کم





بیا با من تو بدتر شو





بیا از من تو رد شو





رد شو





ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس




نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست





تنم محتاج گرماته زیادی دل به تو بستم





هیچ دردی در این حد نی




ست من ا





ز این زندگی خستم



دلم تنگ میشه بیش از حد




دلم تنگ میشه بیش از حد




دلم تنگ میشه بیش از حد




دلم تنگ میشه بیش از حد





بیا دوری کنیم از هم





بیا تنها بشیم کم کم





بیا با من تو بدتر شو





بیا از من تو رد شو





رد شو




+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس





از این که نیستی غصه دار نباش 





دارمَت ...





لابه لای تمام ِ نداشته هایم




+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم





خیالـت راحـت باشـد , چیــزی نشـده




یک شکسـت عاطفـی سـاده ؛





دوستـش داشتـم , دوستـم داشت





دوستـش دارم , دیگـر دوستــم نـدارد





مانـــــده ام , رفتـــــه






... هستـــــم , ولــــی او نیـــست






به همیـن سادگی ...






فقــــط ...





فقـط یک نفــر ایـن حـوالی






بـدجــــوری...








سیگـــــــــاری شده....







+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا



از وقتی که نیستی.





خدا میداند…





چقدر آب 





به صورتم پاشیده ام…!




لعنتی…





این کابوس





انقدر واقعی است





که از خواب 








بیدار نمیشوم










+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




پس از من




هر کسی تو را در آغوش بگیرد





دور کمرت





دستانی را احساس خواهد کرد






که من جا گذاشته ام ...






+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا




روزگار عجیبی ست !





 من به تو معتادم ،





 تو مرا ترک می کنی ؟!




+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری




من یه ♥ ♥ شهــــــــریــــــــــوریــــــم♥ ♥...!!




زود دل می بندم...!!



دیر فراموش می کنم...!!



زود می شکنم...!!



دیر جوش می خورم...!!




ساده ام...!!



می سوزم به پای سادگیم...!!




صبورم...!!




صبر می کنم...!!




اما اگر بروم...!!



برای همیشه رفته ام...!!




برای هـــمــیــشـــه...!!



+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم .........




دلـَــ م را ديگــر هیـــ چ نمـے لرزانــد !





در مـَـ ن دلهـُــره.. 




در مـَـ ن تـــرس..




 در مـَـ ن احســآس مُــرده است !



+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم .........

تبعیدم کنید





 به نا کجا آباد 






شاید ویرانه ام آباد گردد..........



+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا





می‌خواهم به یادِ من باشی‌ ..







اگر تو به یادِ من باشی‌، 







عین خیالم نیست که همه فراموشم کنند ..






+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1392ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم .........





نه باران گرفته نه نامه ای سرم خراب شده 





تنها کمی از من ، هوای کمی از تو را دارد ... 






در چایت شکر بریز ... 





جواب زنبور ها را بده ...






 به چمدان ها دروغ نگو 






طبیعی که باشی ...





باور میکنم این درد ، هنوز دوطرف دارد 






من بستری از دست های توام،





 که به دادم نمی رسند 






تو افسرده ی آغوش دیگری ،






 که انحنای تنت را سمبل می کنند 






باز هم میگویم 





نه باران گرفته نه نامه ای 





تنها ،ایمان دارم ،





 داری در امتداد ِ دیگری /هدر میروی ................






+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1392ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شیوا  |