دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

شیوا, الاهه مرگ و نابودی

نفس

سال ها بعد از این که چرا این چنین رهایم کردی پشیمان می شوی.

 

به یاد من می افتی..

 

 

به یاد دختری که می گفتی یک دریا طعم ملس عشق را در دستانش دارد

 

 

مینشینی و به اندازه ی یک خیابان در ذهنت خیال می بافی

 

با جای خالی ام درد و دل می کنی

 

سعی می کنی صبح ها در محل کارت طوری به حساب ها رسیدگی کنی

 

 

که هیچ کس نفهمد از جمع و تقسیم چشمانم به چه معادله ی دردناکی رسیده ای


گاهی که دور از چشم همسرت سیگار می کشی در دودهای پر از دلهره

 

,ناخودآگاه تصویر لبخندم را می بینی که زمانی چقدر درونش حل می شدی

 

 

پنج شنبه که میرسد وقتش شده که عصرهایت را با پسر بچه ی بامزه ات فوتبال بازی کنی


اما خودت هم باور نمی کنی که هر قدمت برای دویدن بهانه ای می شود

 

تا تپش آن قلب درد مندت پیچک وحشی صدایم را در تمام رگ هایش جریان دهد

 

باور کن که مقصر خودت هستی امروز که خیال می کنی

 

فراموش کردن رفتار های معمولی یک دختر ساده لوح که روزی معشوقه ات بوده است

 

آسان ترین کار ممکن است, روزهایی می رسد که حتی چایی را هم باطعم بی رحم گیسوانم می خوری

 

حالا که زمزمه ی نبودنت کام مرگ را در روزهایم چکانده است

 


و بی تفاوتی چشم هایت برزخی را در تمام خواب هایم رقم زده

 

من حتی به باران هم مشکوکم

 

بهانه ی قدم زدنت در یک روز پاییزی حالا دیگر خطرناک ترین تهدید جهان است...

 

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

از دلتنگی ...

 

چیزی شنیده ای ...؟!

 

مثل این است که ؛؛

 

دستت را با کاغذ بریده باشی

 

خونی نمیریزد...

 

ولی میسوزاند...!!!

 

+ نوشته شده در  سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت ۱۴ بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری

تا آخر عمر


درگیر من خواهی بود


و تظاهر می کنی که نیستی...


مقایسه تو را


از پا در خواهد آورد 


"من"


می دانم به کجای قلبت


شلیک کرده ام


"تو"


دیگر


خوب نخواهی شد...

 

 

+ نوشته شده در  سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت ۸ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

خــــــــــــــــــاطرات.....


گاهی وسط یک فکــــــــــــــــر...


گاهی وسط یک خیابـــــــــــــــــان...


سردت میکنند...


داغــــــــــــت میکنند...


رگ خوابت را بلدند...!!


زمینــــــــــــت میزنند...


خاطرات تمــــــــــام نمیشوند....تمامت میکنند.....

 

+ نوشته شده در  سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت ۸ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

 

 

همه چیز

 

 

 

جز آخرین فریاد که غیر عمد ، بعد از ارضا

 

از تو برخواست

 

 

 

 

از تو هر چه شنیدم دروغ بود

 


 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

 

پَـــنج نـَــخ پُشــــتِ هَــم سيگـــار ميکِشَــم

 

 

بِــه يـــادِ پَنـــج عَـــزيزِ اَز دَســت رَفتــِــه ? 

 


قَلبَــــــــم

 


روحَـــــــم

 


اِحســــاسَـم 

 


بــــــــاوَرَم

 


اِعتِمـــــادَم

 

 

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۲۲ بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

 

 

 

"باختــــــن"

 

 

 

را ته سیـــگاری می فهمد که بی بوسه سوخت ...

 

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۲۲ بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری

 

 

 

ﺑﺪ ﺣﺮﻓﻢ ﺑﯽ ﺍﺩﺏ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﺧﺸﻨﻢ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﻣﺘﮑﺒﺮﻡ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﭘﺮ ﺗﻮﻗﻊ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﺭﮐﻢ ﺩﺭوﻏﮕﻮ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﺳﺎﮐﺘﻢ ﻻﻝ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﮐﻠﻪ ﺧﺮﺍﺑﻢ ﺑﯿﺸﻌﻮﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﺑﯽ ﭘﻮﻟﻢ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

 

ﺳﯿﮕﺎﺭﯾﻢ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﻣﺴﺘﻢ ﭘﺴﺖ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﺑﯿﮑﺎﺭﻡ ﺑﯽ ﻋﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﺑﯽ ﮐﺴﻢ ﻧﺎﮐﺲ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﺍﻣﺎ ﻫﺮﭼﯽ ﻫﺴﺘﻢ

 

ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻣﺜﻠﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺩﻭﺭﻭ ﻧﯿﺴﺘﻢ

 

ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺍﺕ ﺳﻨﮕﯿﻨﻢ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺑﺎﯼ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻦ

 

 

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۲۲ بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری

 

 

من یک زنم

 


گاهی سیگار به دست می گیرم

 

 


بگذار فکر کنند یک فاحشه ام، مهم نیست

 

 


اما کاش می دانستند

 

 


قلبم پر است از غمهای عمیقی

 

 


که حتی با دود سیگار هم التیام نمی بابد...!

 

 

 

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۲۲ بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری

 

 

یه دهن پر حرف دارم ....

 

 


ولی با دهن پر نمیشه حرفی زد .

 

 

+ نوشته شده در  بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری

 

 

هیچ حقیقتی تلخ تر از " من " وجود ندارد . . .

+ نوشته شده در  بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری

 

 

دچــار "مــــرگ عاطفــــی" شــده ام ،

 

 


" متقاضــــی"باشــد ،

 

 

 


زندگــی ام را "اهــــدا" میکنــم ..................!

 

 

+ نوشته شده در  بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری

 
 
روسریت را سفت ببند
 

لباسهایت پوشیده باشد...
 

ارایش نکن اگر راه دارد زیبا هم نباش
 

دخترک پنهان کن خویش را...
 

اینجا ایران است......
 

در دانشگاه هزاران خواستگار داری
 
 
ولی تنها خواستگار یک شبند...
 

در خیابان هزاران راننده ی شخصی داری
 
 
 
امامقصد همه
 

مکان خالیست و بس...
 
 

کمی که فکر کنی لرزه بر بدنت مینشیند...
 
 

دخترک اینجا چشمها گرسنه تر از معده هاست ...
 
 

سیراب شدن چشمها خیال باطل است...
 
 

از دید مردم اینجا اگر زشت باشی هرزه ای...
 
 

اگر زیبا باشی فاحشه ای...
 
 

اگر اجتماعی برخورد کنی میگویند خراب است ...
 
 

اگر سرد باشی میگویند قیمتش بالاست...
 
 
 

دخترک اینجا زن بودن دل شیر میخواهد...
 
 
 

اینجا باید مرد باشی تا بخواهی زن باشی...
 
 
 
+ نوشته شده در  شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت ۲۱ بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری

من یک دخترم ...

 

 

مثل همه ...

 



نه می ـگویم فقط آل استار می ـپوشم

 

و نگران ِ پاک شدن رُژم نیستم ...

 


نه می ـگویم حوّای کسی نمی ـشوم

 

 

که به هوای دیگری برود ...

 

 


اتفاقا چرا گاهی هوس می ـکنم

 

 

کفش پاشنه 15 سانت بپوشم !

 

 


رُژ قـــرمز بزنم...

 

 

لاک هایم را با رُژم سِت کنم !

 

 


هوس می ـکنم موهایم را رنگ کنم ...

 

 


اما ، همه ی این کارها ،

 

 

فقط و فقط ، برای توست ...

 

 


که فقط یک لحظه ببینی ُ...

 

 

 


همان لبخند ُ ...

 

 


همان روز ها ...

 

 

 


اما...

 

 

 

من ، هنوز هم ،

 

 

 

دلشکسته کسی هستم که...

 

 

 

به هوای دیگری رفت ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت ۲۱ بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

شیوای شهریوری

 

 

اين روزا شرمنده دلم هستم

 


واسه دلتنگياش

 


واسه غرورش

 


واسه شكستنش

 


جوابي ندارم...

 

 


اين روزا شرمنده چشاي خيسم هستم ...

 


اين روزا يه بغض تو گلومه كه حتي اشكامم مرحمش نيست

 

 


خدايا اين روزا تموم نميشن؟؟؟؟؟؟

 

 


ﻣــــــــﻦ ﺍﮔﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿــــــﺨﻨﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﺨــــــﻮﺷﯽ

 

 


ﻧﯿﺴﺖ ...

 

 


ﻣﯿـــــﺨﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺩﻫﺎﻡ ﯾــــــﺎﺩﻡ ﺑــــــــــﺮﻩ ...

 

 


ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾــــــﻦ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﺮ ﻧﺸـــــــﻢ ...

 

 


ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑــــﻨﻢ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت ۲۰ بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

 
 
زن هرگز نمی رود
 
 
 
تنها از آنچه که هست
 
 
 
دست می کشد...!
 
 
 
+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 



از آدمهای شهر بیزارم 



چون با یکیشون خاطره دارم


+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



یک دوست واقعی



 اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشه ،



باز هم یک دلیل 




برای ماندن پیدا میکنه و پیشت می مونه !



اما من بدم

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



چــــــــقدر از «دیـــدی گفتـــم» ها متنـــــفرم





چقـــــدر از «بهـــت که گقــته بـــودم» ها خســــته ام





دلـــم کمــــی نـــــوازش میخــــواهــــد





نـــــــوازش کسی کــــه




هیـــچ چــــیز نگــویــــد!




فقــــط باشـــــد..



+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




ای کاش لحظه ای برگذشته برمی گشتیم 




نه برای دوباره دیدن انسانها..... 






بلکه برای حساب هایی که 




بی حساب و کتاب روی آنها باز کردیم....




+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

قـﺒـﻮﻝ ﻧﯿــﺴـﺖ . . .




ﺍﯾـﻦ ﺑـﺎﺭ ﺗـﻮ ﭼـﺸـﻢ ﺑـﮕـﺬﺍﺭ،



ﻣــﻦ ﻓـﺮﺍﻣـﻮﺷـﺖ ﻣـﯽ ﮐﻨـﻢ . . .




ﻓـﻘـﻂ ﺗـﺎ ﺻـﺪ ﺑـﺸـﻤـﺎﺭ . . .




ﺁﻫــﺴـﺘﻪ ﺁﻫــﺴـﺘﻪ . . .




ﺭﺍﺳـﺘـﯽ . !. .




ﻣـﻦ ﺑـﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺧـﻮﺏ ﻧـﻤـﯽ ﺩﺍﻧـﻢ . . .




ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ؟




ﺗـﻮ ﺭﺍ ﻓـﺮﺍﻣـﻮﺵ ﮐـﻨـﻢ ﯾـﺎ ﺧـﺎﻃـﺮﻩ ﺭﺍ . . . ؟ !



.



.




.





ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ !









+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



ما شهریوریا یه لیست سیاه داریم.



اسم هرکسی بره توو اون لیست، به هر دلیلی؛




برای همیشه از زندگیمون خط میخوره!




البته شاید اگه یه جایی اتفاقی دیدیمش ، 



سلام و احوال پرسی هم بکنیم،




اما حقیقت اینه که دیگه طرف 




کوچیکترین ارزشی واسمون نداره!




+ نوشته شده در  بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت ۲ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



من به تو بستگی دارم...




حال منو از خودت بپرس





...................................


پست ترين انسانها،



انسانهايي هستند که



 زماني که به تو ابراز عشق ميکنن،




 همزمان دنباله گزينه هايي بهتر از تو ميگردن




+ نوشته شده در  هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



ﻧـﺒـﺎﺷـﯽ ،



 ﻣـﯿـﺸـﯽ ﺑـﯽ ﻣـﻌـﺮﻓــﺖ . . . 




ﺑـﺎﺷـﯽ ، 




ﻣـﯿـﺸـﯽ ﺁﻭﯾــــﺰﻭﻥ . . .!!



+ نوشته شده در  هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




من شهـــــــریـــــوریییییییییــــم 




وقتــی گرفتـــارم بشــی ؛





دیــگه از آزادی بــــدت میـــــاد ..!





+ نوشته شده در  هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس

بـــــه همــــــــین

بغـــــــض

لعنـــــــــتی

قســــــــم

نوبــــــت

گریــه" تـــــو" هــم مــی رسد…

+ نوشته شده در  سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس



مـــــردانـــگی ­ میــخواهـــــد !


مــــــــاندن ،



پــای عشــــــقی که مـُـــدام



 تـو را پـــس میــــزنــد . ­. .




+ نوشته شده در  دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




سخت است اما باید از تو دست بردارم




من تا همین‌جا هم به تو کلی بدهکارم





فکرت برای جسم و روح من ضرر دارد




دیگر نباید بیش از این خود را بیازارم




بعد از تو با دنیا حسابی بی‌حسابم من




چیزی ندارم تا برای باخت بگذارم




من بی‌تو عادت می‌کنم، مثل تو که بی‌من





عادت به بغضی که همیشه در گلو دارم





این آخرین نخ، آخرین تو، آخرین بیت است




از این همه تو، این همه سیگار، بیزارم





+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت ۲۲ بعد از ظهر  توسط شیوا  | 

نفس




حالم خوب نیست...




چه خوب است،




 تو این را نمی دانی وُ خوشحالی!



+ نوشته شده در  چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱ قبل از ظهر  توسط شیوا  | 

ای وای دلم شیوا


کاش میشد ...




یک لحظه 


جایمان را با هم عوض کنیم ...





شاید تو می فهمیدی چقدر بی وجدانی !




و من می فهمیدم چرا ؟



+ نوشته شده در  چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت ۰ قبل از ظهر  توسط شیوا  |