دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

شیوا, الاهه مرگ و نابودی

نفس

دل به هـــر کـــس مسپار !!!

 

 


گــــرچه ، عاشــــق باشد

 

 


حکم دلداری ، فقط عشق که نیست ...

 

 

 


او بجــــز عشــق باید

 

 

 


لایق عمق نگاهت باشد

 

 

 


و کمی هم بیــــــمار

 

 

 


تا نگاه تو تسکین بدهد روحش را ...

 

 

 

 


دل به هـــــر کــــس مســـــپار ...!!!

 

 

 

[ سیزدهم خرداد 1393 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس

[ سیزدهم خرداد 1393 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،

 

بیمار شد.

 

شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش

 

براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد

 

براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

 

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی

 

و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا

 

 

بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»


زن پرسید: «چه کار کنم؟»

 

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

 

 

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد

 

 

و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

 

 

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست

 

 

به خانه برگردند.



شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»




زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»




شوهر همسرش را به خانه رساند

 

 

ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن

 

 

همان جملهى ساده ى «مرا بغل کن»

 

 

چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که

 

 

در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

 



عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.

 

 

فاصله ابراز عشق دور نیست.

 

فقط از قلب تا زبان است و کافی است

 

که حرف های دلتان را بیان کنید.

 

 

[ دهم خرداد 1393 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس

دلم 

 


خلوت کافه ای می خواهد

 

 


فنجانی قهوه 

 

 


و سیگاری که تا نیمه اش را 

 

 


تو کشیده باشی !

 

 

 

[ دهم خرداد 1393 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس



تـقـصـیـرِ مـن چـه بـود ؟





آنـقـدر لـبـاس ِ مـردانـگـی بـرازنـده ات بـود





کـه حـتـی خـــُــدا هـم نـفــهـمـیـد






پـشـت ِ آن لـبـاس ِ مـردانـه





چـه مـوجـود ِ نـــــامـردی آفـریـده اسـت !!




[ سوم فروردین 1393 ] [ 7 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس





راستی !!





چه از عشق باقی می ماند





 اگر زن ها غم آن را نمی خوردند ؟!




[ سوم فروردین 1393 ] [ 7 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

شیوای شهریوری



پیش از آنکه درباره ی زندگی، 





گذشته و شخصیت من قضاوت کنی…





خودت را جای من بگذار…





از مسیری که من گذشته ام عبور کن…






با غصه ها…






تردیدها…






ترسها…





دردها و خنده هایم زندگی کن…







یادت باشد هرکسی سرگذشتی دارد،







هرگاه به جای من زندگی کردی، 






آنگاه می توانی درباره ی من قضاوت کنی






[ سوم فروردین 1393 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

شیوای شهریوری



مرا که میشناسی!


خودمم...



 کسی شبیه هیچ کس...!!  



کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی






 پیدایم میکنی





 مهربان ...صبور...کمی هم بهانه گیر...  





اگر نوشته هایم را بیابی




 منم همان حوالی ام...




[ سوم فروردین 1393 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس

 

مانده‌ام

چگونه تو را فراموش كنم 

 
اگر تو را فراموش كنم

 بايد 
 
 سال‌هايی را نيز كه با تو بوده‌ام

 فراموش كنم 
 
 
دريا را فراموش كنم


 و كافه‌های غروب را 
 
 باران را 
 
 اسب‌ها و جاده‌ها را

 
 بايد
 
 دنيا را 
 
 زندگی را


 و خودم را نيز فراموش كنم 

 
 تو با همه‌ چيز درآميخته‌ای!

 
[ بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس



زن هرگز نمی رود



تنها از آنچه که هست



دست می کشد...!



[ دوازدهم بهمن 1392 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]



از آدمهای شهر بیزارم 



چون با یکیشون خاطره دارم


[ دوازدهم بهمن 1392 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس



یک دوست واقعی



 اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشه ،



باز هم یک دلیل 




برای ماندن پیدا میکنه و پیشت می مونه !



اما من بدم

[ دوازدهم بهمن 1392 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس



چــــــــقدر از «دیـــدی گفتـــم» ها متنـــــفرم





چقـــــدر از «بهـــت که گقــته بـــودم» ها خســــته ام





دلـــم کمــــی نـــــوازش میخــــواهــــد





نـــــــوازش کسی کــــه




هیـــچ چــــیز نگــویــــد!




فقــــط باشـــــد..



[ دوازدهم بهمن 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس




ای کاش لحظه ای برگذشته برمی گشتیم 




نه برای دوباره دیدن انسانها..... 






بلکه برای حساب هایی که 




بی حساب و کتاب روی آنها باز کردیم....




[ دوازدهم بهمن 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس

قـﺒـﻮﻝ ﻧﯿــﺴـﺖ . . .




ﺍﯾـﻦ ﺑـﺎﺭ ﺗـﻮ ﭼـﺸـﻢ ﺑـﮕـﺬﺍﺭ،



ﻣــﻦ ﻓـﺮﺍﻣـﻮﺷـﺖ ﻣـﯽ ﮐﻨـﻢ . . .




ﻓـﻘـﻂ ﺗـﺎ ﺻـﺪ ﺑـﺸـﻤـﺎﺭ . . .




ﺁﻫــﺴـﺘﻪ ﺁﻫــﺴـﺘﻪ . . .




ﺭﺍﺳـﺘـﯽ . !. .




ﻣـﻦ ﺑـﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺧـﻮﺏ ﻧـﻤـﯽ ﺩﺍﻧـﻢ . . .




ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ؟




ﺗـﻮ ﺭﺍ ﻓـﺮﺍﻣـﻮﺵ ﮐـﻨـﻢ ﯾـﺎ ﺧـﺎﻃـﺮﻩ ﺭﺍ . . . ؟ !



.



.




.





ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ !









[ دوازدهم بهمن 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس



ما شهریوریا یه لیست سیاه داریم.



اسم هرکسی بره توو اون لیست، به هر دلیلی؛




برای همیشه از زندگیمون خط میخوره!




البته شاید اگه یه جایی اتفاقی دیدیمش ، 



سلام و احوال پرسی هم بکنیم،




اما حقیقت اینه که دیگه طرف 




کوچیکترین ارزشی واسمون نداره!




[ بیست و دوم دی 1392 ] [ 2 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس



من به تو بستگی دارم...




حال منو از خودت بپرس





...................................


پست ترين انسانها،



انسانهايي هستند که



 زماني که به تو ابراز عشق ميکنن،




 همزمان دنباله گزينه هايي بهتر از تو ميگردن




[ هفدهم دی 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس



ﻧـﺒـﺎﺷـﯽ ،



 ﻣـﯿـﺸـﯽ ﺑـﯽ ﻣـﻌـﺮﻓــﺖ . . . 




ﺑـﺎﺷـﯽ ، 




ﻣـﯿـﺸـﯽ ﺁﻭﯾــــﺰﻭﻥ . . .!!



[ هفدهم دی 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس




من شهـــــــریـــــوریییییییییــــم 




وقتــی گرفتـــارم بشــی ؛





دیــگه از آزادی بــــدت میـــــاد ..!





[ هفدهم دی 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس

بـــــه همــــــــین

بغـــــــض

لعنـــــــــتی

قســــــــم

نوبــــــت

گریــه" تـــــو" هــم مــی رسد…

[ سیزدهم دی 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس



مـــــردانـــگی ­ میــخواهـــــد !


مــــــــاندن ،



پــای عشــــــقی که مـُـــدام



 تـو را پـــس میــــزنــد . ­. .




[ دوازدهم دی 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس




سخت است اما باید از تو دست بردارم




من تا همین‌جا هم به تو کلی بدهکارم





فکرت برای جسم و روح من ضرر دارد




دیگر نباید بیش از این خود را بیازارم




بعد از تو با دنیا حسابی بی‌حسابم من




چیزی ندارم تا برای باخت بگذارم




من بی‌تو عادت می‌کنم، مثل تو که بی‌من





عادت به بغضی که همیشه در گلو دارم





این آخرین نخ، آخرین تو، آخرین بیت است




از این همه تو، این همه سیگار، بیزارم





[ بیست و پنجم آبان 1392 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس




حالم خوب نیست...




چه خوب است،




 تو این را نمی دانی وُ خوشحالی!



[ چهارم آبان 1392 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

ای وای دلم شیوا


کاش میشد ...




یک لحظه 


جایمان را با هم عوض کنیم ...





شاید تو می فهمیدی چقدر بی وجدانی !




و من می فهمیدم چرا ؟



[ چهارم آبان 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس




ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻣﺪ ..



ﺁﻣﺪ



ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻮﺩ ..



ﺑﻮﺩ




ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺖ ..




ﺑﻮﺩ ... !!!



[ چهارم آبان 1392 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس



بالا بروی..





پایین بیایی..





فراموش نشدنی ام..






آنقدر خاطرات ناب برایت ساخته ام






 كه دیگر حتی خودم هم نمیتوانم مثلش را بسازم..






هرچقدر هم همه چیز تمام باشد...







باز هم بوســـــــه های از ته دلم را میخواهی..







همان بی حواسی هارا..






اینقدر به دنبال صدای خنده هایم نگرد..







به نفع خودت است كه برگردی..





[ بیست و ششم مهر 1392 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

ای وای دلم



سلام روزگار...



 چه میکنی با نامردی مردمان..




من هم ..





اگر بگذارند ...





دارم خرده های دلم را...





چسب میزنم...




 راستی این دل ...





دل می شود ؟




[ بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

نفس





روزگاری خواهد رسید...





همچنان که در آغوش دیگری خفته ای...






به یاد من...





ستاره هارا خواهی شمرد تا آرام شوی!







دلت هوایم را خواهد کرد...






به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را...





به یاد خواهی آورد خنده هایم را...






به یاد خواهی آورد اشک هایم را...






مطمئنم در آن لحظه در دلت میگویی:





من تو را میخواهم!





[ بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

ای وای دلم شیوا




دخترم امروز برای تو مینویسم





سالها بعد اگر بدنیا آمدی و بزرگ شدی






قد کشیدی و خانوم شدی






دلم میخواهد






تو را از همه ی پسرهای محله





 و مدرسه و دانشگاه دور کنم





دلم میخواهد نگذارم از خانه بیرون بروی





دلم میخواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی





دخترم میدانم از من متنفر میشوی





میدانم مرا بدترین مادر دنیا میدانی






میدانم ... خوب میدانم






اما دخترکم اگر بدانی چه بر سر جوانی مادرت آمد






چگونه دلش شکست و آرزوهایش تباه شد






از مادر گله نمیکنی






دخترم وقتی سنت هنوز درگیر احساس است 






و منطق نمیشناسد





عاشق میشوی





دخترم عاشقی درد دارد






بمیرد مادر و درد آنروزهایت را نبیند






[ بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]

ای وای دلم شیوا




وقتي از دوست داشتن كسی مطمئن نيستي "حق نداری"





دستاشو بگيري كه به دستات عادتش بدی ..



.

وقتي كسي رو سهم خودت نميدوني" حق نداری"






پيچ و تاب بدنش رو زير و رو كنی ...





وقتي موندنی نيستي "حق نداری"





از آينده های خوش باهاش حرف بزنی و براش رويا بسازی...






وقتی دلت به بودنش شك داره "حق نداری"






"بهش بگی عشقم..".






وقتي هميشه دنبال يه حرفی،بحثی،سندی،





بهانه ای كه تركش كنی





"حق نداری "ادعای دوست داشتن كنی...





وقتي به اعتماد كسي تكيه گاه شدی ... "حق نداری"






زمينش بزنی ...






اگه همه اين كارو كردي فارغ از جنسييتت






 "مـــــردی..."




[ هجدهم مهر 1392 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ شیوا ] [ ]