تبليغاتX
دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

shiva0o0

شیوا

shiva0o0

http://shiva0o0.blogfa.com

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

سلام
ممنون از این که به وبلاگ خودتون سر زدین
امیدوارم که خوشتون بیاد
البته یه چیز یادم رفت بگم که اگه نظر ندین ناراحت می شم
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور.زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید نشو.
سریع ترین راه دریافت عشق ،بخشیدن آن به دیگران است.
سریع ترین راه از دست دادن آن، محکم نگه داشتن آن است.
شیوا, الهه مرگ و نابودی

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت

دوستت دارم به وسعت چشمان زیبایت
شیوا, الهه مرگ و نابودی
تو نگرانم نشو !! $$$$$

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم

..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .

 

.۰.۰.¤¤¤¤¤¤¤¤¤.۰.۰.

|+| نوشته شده توسط شیوا در هفتم آبان 1388 و ساعت 9:54 قبل از ظهر |
چند وقت مي‌شود

چند وقت مي‌شود

 

هر چه قصه،

 

هر چه شعر

 

با دلم

 

قهر كرده‌اند

 

جاده، آفتاب، گل

 

عابر پياده، پل

 

خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها

 

هر كه، هر چه را نگاه مي‌كنم

 

خسته و كلافه‌اند

 

حرف تازه‌اي بزن!

 

شعر تازه‌اي بخوان!

 

حس تازه‌اي به من بده!

 

تا دوباره پا شوم

 

تا دوباره چون كبوتري

 

توي آسمان رها شوم

 

چند وقت مي‌شود

 

عشق در دلم قدم نمي‌زند!

 

هيچ‌كس،

 

دست بر دلم نمي‌زند


|+| نوشته شده توسط شیوا در هفتم آبان 1388 و ساعت 9:34 قبل از ظهر |
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.

 
ارزش يک خواهر را،


 از کسي بپرس


که آن را ندارد.

To realize


The value of a sister


Ask someone


Who doesn't have one.
 

ارزش ده سال را،


از زوج هائي بپرس که


تازه از هم جدا شده اند.

To  realize


The value of ten years:


Ask a newly


Divorced couple.


ارزش چهار سال را،


از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

 To realize


The value of four years:


Ask a graduate.


ارزش يک سال را،


از دانش آموزي بپرس که


در امتحان نهائي


مردود شده است.

 To realize


The value of one year:


Ask a student who


Has failed a final exam.


ارزش يک ماه را،


از مادري بپرس که


کودک نارس به دنيا آورده است.

To realize


The value of one month:


Ask a mother who has given birth to a premature baby.


ارزش يک هفته را،


از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

To realize


The value of one week:


Ask an editor of a weekly newspaper..


ارزش يک ساعت را،


عاشقاني بپرس که


در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

To realize


The value of one hour:


Ask the lovers who are waiting to meet.


ارزش يک دقيقه را،


از کسي بپرس که


به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

To realize


The value of one minute:


Ask a person who has missed the train, bus or plane.


ارزش يک ثانيه را،


از کسي بپرس که


از حادثه اي جان سالم به در برده است.

To realize


The value of one-second:


Ask a person who has survived an accident.


ارزش يک ميلي ثانيه را،


از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،


مدال نقره برده است.

To realize

 
The value of one millisecond:


Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

 
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.


قدر هر لحظه خود را بدانيد.


قدر آن را بيشتر خواهيد دانست،

 اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

Time waits for no one.

Treasure every moment you have.


You will treasure it even more

when you can share it  with someone special.

 
براي پي بردن به ارزش يک دوست،


آن را از دست بده.

To realize the value of a friend:


Lose one.

.۰...۰..۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰۰۰۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰

|+| نوشته شده توسط شیوا در هفتم آبان 1388 و ساعت 9:10 قبل از ظهر |
دوستش دارم

 

به او بگویید دوستش دارم

 

به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است

 

به صاحب دستانی که گرمای وجود سرد من است

 

به صاحب قلبی که برای من است

 

به او بگویید نگاهش زندگی را به من آموخت

 

عشق را...

 

محبت را...

 

زیبایی را...

 

بگویید قلبم همیشه برای اوست،

 

حتی اگر نخواهد،

 

 حتی اگر آنرا دور بیندازد و من عاشقانه وتا ابد

 

دوستش دارم

.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 4:46 بعد از ظهر |
دوستت دارم هنوز

 

هر چند دور افتاده ای در خاطراتم زنده ای

 

در یاد من ساکن شدی در خاطرم آکنده ای

 

هر چند اینجا نیستی من از تو سرشارم هنوز

 

فکرم تویی. ذکرم تویی. من دوستت دارم هنوز

 

گر چه نمیبینم تو را در چشم من تصویر توست

 

هر شب تو در خواب منی رویای من درگیر توست

 

حالا که دل تنگ توام دوری سزاوار تو نیست

 

وقتی تو در قلب منی این فاصله پیمودنیست

 

در اوج نومیدی بیا مشتاق دیدار توام

 

فکر جدایی را نکن چون من گرفتار توام

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 4:45 بعد از ظهر |
خداي من

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم

 که هوس می کردم سر سنگینم را

 که پر از دغدغة دیروز بود و هراس فردا،

 بر شانه های صبورت بگذارم،

 آرام برایت بگویم و بگریم،

 در آن لحظات  شانه های تو کجا بود؟

 گفت: عزیزتر از هر چه هست،

تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی،

 که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

 من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام

 که تو اینگونه هستی...

 من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،

 اینگونه زار بگریم؟

 گفت: عزیزتر از هر چه هست،

 اشک تنها قطره ای است

 که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،

 اشکهایت به من رسید

 و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم

تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان،

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود

 که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

 آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

 تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود

 که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو

 که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی،

چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی،

 چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم،

 کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزني.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود

جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم

 درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم

که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

 من می دانستم تو بعد از علاج درد

 بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در یازدهم مهر 1388 و ساعت 9:56 قبل از ظهر |
دوستت می داشتم مهربانم ....
 

سلام...

 

ديروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...

 

هم از نسيم سراغت را گرفتم ،

 

هم از گل سرخي كه كنار چشمه عشق

 

 روييده بود .

 

حتي از پرنده هايي كه در شعرهايم بال مي زدند

 

نشاني ات را پرسيدم ...

 

اما پيدايت نكردم اين را ولي خوب مي دانم ،

 

كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته

 

صدايت كنم ،

 

فورا جوابم را خواهي داد.

 

راستي كه عجب صفايي دارد

 

اين بي قراريها و اين دلتنگي ها !...

 

مانده ام كه اين فاصله ها اگر نبود ،

 

آيا باز هم اينقدر مشتاق شنيدن صدايت

 

 از درخت و صندلي و ستاره بودم؟

 

هميشه فاصله ها باعث ميشوند

 

 تا بيشتر قدر همديگر را بدانيم،

 

و بيشتر به دنبال هم بگرديم .

 

 

مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم ...

 

حتي همه خوابهايم را يكي يكي جستجو كردم ...!

 

همه جا رد پايت بود ...

 

حتي موج صدايت به نرمي

 

 از تپه هاي خيالم بالا ميرفت .

 

اما خودت نبودي ...

 

عزيزترينم ...

 

حالا با همين واژه هاي لال

 

 در كنار نام قشنگت نشسته  ام .

 

مرهمي نمي خواهم ...

 

تنها اگر حوصله داري زخمهاي دلم را بشمار!...

 

هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در یازدهم مهر 1388 و ساعت 9:50 قبل از ظهر |
بلکه عشق است که زيبايي به وجود مي آورد ‏

" جایی در پشت ذهنت به خاطر بسپار

 

 که اثر انگشت خداوند

 

بر همه چیز وجود دارد.... "

 .۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 

 بلکه نداشتن کسي است

 که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند

و تو از او رسم محبت بياموزي.
 


وقتي دلم برات تنگ مي شه

 مي رم پشت ابرا زار زار گريه مي کنم

 پس يادت باشه هر وقت بارونو ديدي

 بدون که دلم برات تنگ شده.
 


سر کلاس رياضي بود

 که استاد اومدو دو خط موازي کشيد

خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد

 و عاشقش شد.

 خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد

 و تو دلش عاشقش شد،

 در همين هنگام بود که استاد داد زد

دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.

 

هميشه تو يک ارتفاع بالايي از جو،

 ديگه ابر وجود نداره.

اگه يک وقت ديدي آسمون دلت ابري بود

 بدون به اندازه کافي اوج نگرفتي.



زندگي مثل پيانو است،

 دكمه هاي سياه براي غم ها

 و دكمه هاي سفيد براي شادي ها.

اما زماني مي توان آهنگ زيبايي نواخت

 كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.
 


زيبايي عشق را بوجود نمي آورد

 بلکه عشق است که زيبايي به وجود مي آورد ‏

 (تولستوي)

  

فرشته‌اي از آسمون اومد و گفت:


كدوم رو مي‌خواي؟


۱۰۰۰۰۰۰دلار يا يك دوست خوب؟


من گفتم ۱۰۰۰۰۰۰دلار!


چون تورو داشتم

 

وقتي به دنيا اومدي،

تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي

 و بقيه مي خنديدن.

سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي،

 تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن..
 


هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه...

ولي حداقل مي تونه يادش بده

 که وقتي شکست

 

 لبه تيزش دست اوني رو که شکستتش نبره.

 

نگو بار گران بوديمو رفتيم.

 نگو نامهربون بوديمو رفتيم.

آخه اينها دليل محکمي نيست.

بگو با ديگران بوديم و رفتيم.

 

براي هزارمين بار پرسيد:

تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟

منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم:

 نه. هيچ وقت...

 تا مبدا دلش بشکنه.

 

هروقت تونستي برف رسياه كني...

پر كلاغ رو سفيد كني....

 آتش رو بوس كني...

توي آب يه نفس عميق بكشي...


اون موقعس كه من ميتونم فراموشت كنم
 


هر كس كه گفت بهر تو مردم،

 دروغ گفت

 / من راست گفته‌ام كه براي تو زنده‌ام
 

 


آنچه که زيباست عزيز نيست

آنچه که عزيز است زيباست

سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد

 نه در چيزي که به آن مي نگري

 

گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟


گفتم:


تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها،

 عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم.


تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم


زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!


با حسرت سری جنباند و گفت:


متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم


زیرا


قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد!

 

غروب شد.خورشيد رفت.

آفتابگردان به دنبال خورشيد می گشت.

 ناگهان ستاره چشمک زد.

.آفتابگردان سرش را پايين انداخت...

 گل ها هرگز خيانت نميکنند

.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰۰.۰۰.۰۰۰۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰

 

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در نهم مهر 1388 و ساعت 1:0 بعد از ظهر |
با آرزوي اينکه اولين اسم توي دفتر برنامه روزانه ما،


1-اگر یک زن سیگار بکشد:


در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری

 
در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد فاحشه خیابانی لجن!


و در عربستان او را سنگسار می کنند!



2-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:


در امریکا به او می گویند : فمنیست


در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی


و در عربستان او را سنگسار می کنند!



3-اگر یک زن مورد تجاوز قرار بگیرد :


در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند

 تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.


در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند

 و او در آنجا خودکشی می کند!


و در عربستان او را سنگسار می کنند!



4-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر

 و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:


در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.


در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته


در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده

 

 ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!



5-زنان:


در امریکا اجازه دارند در پزشکی ،

 

 حقوق ، مهندسی و ... تحصیل نمایند.


در ایران اجازه دارند در پزشکی ،

 

 حقوق ، مهندسی و ....

 

به شرط تفکیک جنسیتی تحصیل نمایند


در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی

 

 و سنگسار یکی را برگزینند!

6-
در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری

 و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.


در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت

 و بزرگ کردن فرزندان است.


در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست

چون در هر صورت سنگسار می گردد.

7- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:


در امریکا:درخواست طلاق می دهد

 و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد

( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)


در ایران:در خواست طلاق می دهد

 و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد

 میتواند از همسرش جدا گردد

(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)


در عربستان:درخواست طلاق میدهد

 

 و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند



8-یک دختر 18 ساله:


در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.


در ایران تنها برای دست شویی رفتن

 و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!


در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!

9-تبریک میگم شما پدر شدید.بچتون یه دختره


در امریکا:Oh God Thanks


در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!


در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا!

 أنا بد بخت! سنک سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!

10-زنی به شوهرش خیانت کرد....


در امریکا: طلاق ....


در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی......


در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم

 

.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰

روزي پدري در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود

 

 و مشغول بررسي نامه ها و تنظيم قرار ملاقات و ... بود.

 

به طوري که وقتي دخترش به او نزديک شد

 

 متوجه نشد. دختر پس از کمي سکوت گفت:

 

- بابا چيکار مي کنيد؟

 

- دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توي دفترم

 

 مي نويسم.

 

باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:

 

- بابا آيا اسم من هم در اون دفتر هست؟

 

 درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگي مي کنيم

 

 که خيلي ها رو فراموش مي کنيم.

 

اين دنياي بزرگ اونقدر مشغله براي ما مي تراشه

 

 که واقعاً بزرگترين و نزديکترين رو فراموش مي کنيم.

 

خدا ما رو نيافريده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگي کنيم

 

 که حتي فرصت نکنيم باهاش دو کلمه حرف بزنيم.

 

خدا مي خواد تا حداقل چند دقيقه از روز با ما صحبت بکنه.

 

مطمئناً اگر همه ما صداي خدا رو مي شنيديم

 

 الآن بهمون مي گفت : آيا اسم من توي اون دفتر هست؟

 

با آرزوي اينکه اولين اسم توي دفتر برنامه روزانه ما،

اسم   خدا  باشد

 .۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد

 

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند

 

يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى كه پستاندار

 

عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد

 

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس

 

به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ 

 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد

 

 که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد.

 

اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

 

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم

 

 از حضرت يونس مى‌پرسم..

 

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ 

 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

 

*****************************************

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود

 

و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد

 

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد

 

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

 

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى

 

 و باعث ناراحتى من مى‌شوی،

 

 يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

 

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت:

 

 حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده

************************************

عکاس سر کلاس درس آمده بود

 

تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد.

 

 معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد

 

که دور هم جمع شوند

 

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که

 

سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد

 

 به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد:

 

اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله

 

يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت:

 

اين هم آقا معلمه، الان مرده.

 

 ********************************

معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد.

 

براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود

 

 گفت: بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم،

 

همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود

 

و صورتم قرمز مى‌شود

 

بچه‌ها گفتند: بله. 

 

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام

 

خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟ 

 

يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست

 

 ************************

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند.

 سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود:

فقط يکى برداريد، خدا ناظر شماست. 

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود.

 يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد!

خدا مواظب سيب‌هاست.

.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در پنجم مهر 1388 و ساعت 0:59 قبل از ظهر |
از خدا خواستم

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

 

خدا گفت : نه !

 

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

 

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

 

خدا گفت : نه !

 

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

 

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

 

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

 

خدا گفت : نه !

 

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

 

سعادت را فراچنگ آوری .

 

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

 

خدا گفت : نه !

 

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

 

تر و نزدیک تر می کند .

 

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

 

خدا گفت : نه !

 

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

 

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

 

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

 

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

 

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

 

لذتی به کف آری .

 

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

 

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

 

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

 

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در سی ام شهریور 1388 و ساعت 10:48 بعد از ظهر |
اگر عشق ارتفاع داشت

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

 

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

 

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

 

اگر عشق ارتفاع داشت

 

من زمین را زیر پای خود داشتم

 

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

 

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

 

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

 

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

 

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

 

اگر خواب حقیقت داشت

 

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

 

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

 

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

 

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

 

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

 

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

 

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

 

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

 

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

 

و من با دستانی که زخم خورده توست

 

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

 

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم

 

به یادگار نگه می داشتی و

 

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی

 

 به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در سی ام شهریور 1388 و ساعت 10:24 بعد از ظهر |
دستم به خورشید نمی رسید!

حق با تو بود

 


جدار آرزوهایم را می شکنم

 


همه را روانه می کنم

 


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

 

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را

 


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات

 

 نگاشته بودم

 


و باد پرپر کرد و برد

 


همیشه حق با تو بود...

 


می دانم

 


دستم به خورشید نمی رسد

 


چشمانم هم كه بیهوده

 


آسمان سرگردان را می پاید

 


راستش را بخواهی

 


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید

 


شكل علامت سوال بشوم

 


تا جوابم را بدهی!

 


گاهی فراموش می كنم

 

 


برای درك فاصله ی من

 


تا غرور این حروف

 


اتنظار زیادی از تو دارم!

 

امان از دزدان واژه

 


تقصیر من نیست

 

باور كن قحطی واژه شده است

 


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود

 


مرا چون علامت سوالی واژگون

 


كنار شعرش می گذاشت

 

 


اما تو همچنان ...

 


مهم نیست

 


دیگر كار از كار گذشته است

 


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو

 


خورشید هم درد بی درمان گرفته است

 


آری حق با تو بود

 


دستم به خورشید نمی رسید!

 

 
|+| نوشته شده توسط شیوا در بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 5:20 بعد از ظهر |
گفتگو

: دیدیش؟

       : نه، چی رو؟

       : همینی که این‌جا بود.

       : من که نمی‌تونم ببینم.

       : خوب منم نمی‌تونم.

       : پس چه‌جوری دیدی؟

       : نمی‌دونم. حس کردم.

       : حالا چی حس کردی؟

       : ببین. یه شکلی بود. با من فرق داشت.

       : مگه تو چه شکلی هستی؟

       : من؟ خوب من یه مربع هستم.

       : مربع یعنی چی؟

مربع : مربع یعنی 4 تا ضلع.

       : تو 4 تا ضلع داری؟

مربع : آره. مگه تو نداری؟

         سکوت.

       : نه.

مربع : مگه می‌شه؟

         سکوت.

مربع : تو چی هستی؟

       : مثلث.

مربع : چند تا ضلع داری؟

مثلث : 3 تا.

         سکوت.

مثلث : چی‌کار می‌کنی؟

مربع : دارم تصورت می‌کنم.

مثلث : مضحکم؟

مربع : نه، اما ساده‌ای.

مثلث : تو عجیبی.

         می‌خندند.

مثلث : تو می‌دونی کجا هستیم؟ دوریم یا نزدیک؟

مربع : باید نزدیک باشیم. چون صدای همدیگه رو می‌شنویم.

مثلث : مگه ما می‌تونیم حرف بزنیم؟

         سکوت.

مربع : نه.

مثلث : پس ما فقط می‌تونیم همدیگه رو تصور کنیم!

مربع : فکر کنم درسته.

مثلث : یعنی من فقط توی خیال تو هستم؟

یعنی اگه به من فکر نکنی دیگه نیستم؟

مربع : چرا هستی.

مثلث : کجا؟

         سکوت، طولانی.

مربع : آها، فهمیدم.

 فهمیدم کجا هستی.

 اون‌وقت که من یه چیزی دیده بودم.

 تو داشتی فکر می‌کردی. درسته؟

مثلث : آره.

مربع : به چی؟

         سکوت.

مربع : خجالت نکش.

به من فکر می‌کردی. می‌دونم.

 تو من‌رو ساختی.

 تو به یه ضلع چهارم فکر می‌کردی.

من همونم. من خود توام با یه ضلع اضافه.

مثلث : یعنی من الان دارم با خودم حرف می‌زنم؟

مربع : دقیقاً.

مثلث : آره. اما یه سوال.

 تو اون موقع که یه چیزی دیدی به چی فکر می‌کردی؟

         سکوت.

مربع : به یه ضلع اضافه..

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 3:59 بعد از ظهر |
من می خوام برگردم به کودکی ! ...
 
 
تا کجا من اومدم ؟!
 

چطوری برگردم ؟!

 

چه درازه سایه م

 

چه کبودِ پاهام

 

من کجا خوابم برد ؟

 

یه چیزی دستم بود

 

کجا از دستم رفت ؟!


من می خوام برگردم به کودکی

 

قول میدم که از خونه پامو بیرون نذارم

 

سایه مو دنبال نکنم ...


تلخ ِ تلخم مثه یک خارکِ سبز

 

سردِ و می دونم

 

هیچ زمانی دیگه خرما نمی شمچه

 

 غریبم روی این خوشهء سرخ


:: من می خوام برگردم به کودکی

 

-- نمی شه !

 

:: می شه

 

-- نمی شه !

 

:: می شه

 

-- نمی شه ، کفش برگشت برامون کوچیکه

 

:: پابرهنه نمی شه برگردم ؟!

 

-- پل برگشت توان وزن ما رو نداره ،

 

برگشتن ممکن نیست

 

:: برای گذشتن از نا ممکن کیو باید ببینم ؟

 

-- رویا رو

 

:: رویا رو ؟!

 

رویا رو کجا زیارت بکنم ؟

 

-- در عالم خواب

 

:: خواب به چشمام نمی یاد

 

-- بشمار ،

 

تا سی بشمار ؛

1 و 2

:: 1 و 2

-- 3 و 4

:: 3 و 4

-- 5 و 6

:: 5 و 6

-- 7 و 8

:: 7 و 8

-- 9 و 10

:: 9 و 10

من کجا خوابم برد ؟!

 

من کجا خوابم برد ؟!

 

من می خوام برگردم به کودکی ! ...

 

بازم تولدم بود

 

۱۸ شهریور

 

بد نبود جای همتون خالی

 

اما جشن نتونستم بگیرم موند

 

 بعد ماه رمضون

 

۲۳ سال

 

چه زود

 

دارم پیر میشم

.۰.۰.۰.۰.

چه  لطیف است حس آغازی دوباره،

 

و چه  زیباست رسیدن دوباره

 

 به روز زیبای آغاز تنفس

 

و چه اندازه عجیب است

 

، روز ابتدای بودن!

 

و چه اندازه شیرین است امروز

 

روز میلاد

.۰..۰.۰.۰.۰.۰.

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در هجدهم شهریور 1388 و ساعت 4:49 بعد از ظهر |
او را به بهشت ببرید

شخصی را به جهنم می بردند .

 

در راه بر می گشت

 

 و به عقب خیره می شد .

 

ناگهان خدا فرمود :

 

او را به بهشت ببرید .

 

 فرشتگان پرسیدند چرا ؟

 

پروردگار فرمود :

 

او چند بار به عقب نگاه کرد ...

 

او امید به بخشش داشت

 

.*************. 

 ینویسم من که عمری با خیالت زیستم

 

گاهی از من یاد کن ،

 

اکنون که دیگر نیستم

 

.*********. 

|+| نوشته شده توسط شیوا در هجدهم شهریور 1388 و ساعت 4:31 بعد از ظهر |
(عاشقتم تا بينهايت)
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي
 
 اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.
 
دختر لبخندي زد و گفت ممنونم

تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد.
 
.حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت.
 
.از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :
 
ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي
 
 و به خاطر من خودتو فدا كني.
 
.ولي اين بود اون حرفات.
 
.حتي براي ديدنم هم نيومدي…
 
شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم..
 
 آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

 

چشمانش را باز كرد.

 

.دكتر بالاي سرش بود.

 

به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟

 

دكتر گفت نگران نباشيد

 

 پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.

 

شما بايد استراحت كنيد..

 

درضمن اين نامه براي شماست..!


دختر نامه رو برداشت.

 

اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد.

 

 بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

 

سلام عزيزم.

 

الان كه اين نامه رو ميخوني

 

 من در قلب تو زنده ام.

 

از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم

 

 چون ميدونستم اگه بيام

 

هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.

 

.پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..

 

اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

 

(عاشقتم تا بينهايت)

 

قلب

دختر نميتوانست باور كند..

 

اون اين كارو كرده بود..

 

اون قلبشو به دختر داده بود..


آرام اسم پسر را صدا كرد

 

 و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..

 

و به خودش گفت

 

 چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…

 

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 1:2 بعد از ظهر |
باور کن

باور نمیكنی كه این روزها چقدر دلم گرفته

 باور نمیكنی كه خنده هایم چه بغضهایی را در خود پنهان دارد

 آری من با دقایقم با زندگی لجبازی میكنم

 نازنینم عشق همیشگی من غروب بار سنگین

دلتنگی مرا هر شب به دوش میكشد

 سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده

 كوركورانه زیستن را خوب آموختم

 دیگر توان نوشتن ندارم واژه هایم گرد

 و غبار غربت بخود گرفته باور كن كه من باورت كردم

 باور كن بی تو بی باور شده ام من زندگیم

را تمام كردم حالا دیگه نفس كشیدن

هم منت سرم میگذاره حس میكنم

هوای اینجا سرد و سنگین شده

نازنینم دیگر نگو خداحافظ

اگر میروی بی وداع برو گله ای نیست

 ببین ; دستانم را ببین چشمان ترم را

ببین ببین كه سكوتم چه حرفهایی را بخاطر تو تحمل میكند

نامت را هر روز و هر لحظه زمزمه میكنم

 تا مبادا یادم رود كه عاشقت هستم

 آری عاشق خیال نكن دیوانه ام

 اما اگر این دیوانگی است من عاشق این دیوانگی

 

|+| نوشته شده توسط شیوا در یکم شهریور 1388 و ساعت 2:8 بعد از ظهر |
واسه همون...........
بیچاره من به هر چه رسیدم سراب بود

افسوس هرچه نقشه کشیدم بر آب بود

عمری به انتظار نشستم ولی چه سود

وقتی که آمدی دل من غرق خواب بود

دل هر چه داشت بر طبق بی ریایی اش

نذر سلامتی گل افتاب بود

سرما ربود غنچه ی عشق دل مرا

وقتی که افتاب رخت در حجاب بود

چشمم به در سفید شد اما نیامدی

امروز هم سوال دلم بی جواب بود
|+| نوشته شده توسط شیوا در سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 6:8 بعد از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

- - ryan.jackpot-web.com/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/ryan/Soil Work - Distortion Sleep.mp3
Found at bee mp3 search engine